داستان هایی برای جوانه ها
نويسندگان

                                         مصطفی رحماندوست

                                                                                 

                                                                                  توران میر هادی

شکوه قاسم نیا

                                                       شکوه قاسم نیا

 

behrozkia-kamal

 

                                                      کمال بهروز کیا(منبع انجمن نویسندگان)

 

 

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩۱/۳/۱۳ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ الهام نیکخو ]

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - کتاب

ترانه علیدوستی، بازیگر سینما، و بهمن فرزانه، مترجم آثار ادبی، در میان مترجمان راه‌یافته به مرحله دوم داوری‌های نوزدهمین دوره جایزه کتاب فصل در بخش ادبیات زبان‌های دیگر حضور دارند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «طوطی» که عنوان اصلی‌اش «لوییزیتو؛ یک داستان عشقی» بوده، در سال 2008 میلادی به قلم سوزانا تامارو، به زبان ایتالیایی منتشر شده و بهمن فرزانه آن را به فارسی برگردانده است.

ترانه علیدوستی نیز با ترجمه داستان «رؤیای مادرم» اثر آلیس مونرو، نویسنده‌ هفتادوهفت‌ساله کانادایی، در این بخش با بهمن فرزانه رقابت می‌کند.

بر اساس این گزارش، اسامی آثار راه‌یافته به مرحله دوم داوری‌ها در بخش ادبیات زبان‌های دیگر عبارت‌ است از:

1. نت حساس تألیف ولنتاین گوبی با ترجمه ناهید امیرناصری

2. طوطی تألیف سوزانانا تامارو با ترجمه بهمن فرزانه

3. سوء تفاهم و عادل‌ها تألیف آلبر کامو با ترجمه مهوش قویمی

4. مسافر یک‌لنگه‌ پا تألیف هرتا مولر با ترجمه امیرحسین اکبری شالچی

5. رؤیای مادرم تالیف آلیس مونرو با ترجمه ترانه علیدوستی

6. مائده‌های زمینی تالیف آندره ژید با ترجمه سیروس ذکاء

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

پرنده ای بال شکسته در گوشه ای نشسه بود بچه های پرنده در گوشه ای ذیگر منتظر غذا

بودند صدای گر یه هایشان همه جا را فرا گرفته بودو فریاد می زدند ومادرشان را می

خواستند مادرشان توان پرواز کردن را نداشت. تازه باید در آن سرما دنبال غذایی برای جوجه هایش می گشت

پرنده بال شکسته بود چون که بچه های کوچه باسنگ اورا زخمی کرده بودند

گنجشک و خدا

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

 

دختری کنجکاو هستم همیشه می خواهم همه چیز را بدانم اول فکر می کردم فضولی

کردن کار خوبی است . به خاطر همین همه از من خسته شده بودم در فامیل یادر کلاس

با هر کسی می نشستم ،وسرکی به زندگی اش می کشیدمسوالیک روز که با مهسا

وچند تا از هم کلاسی هایم نشسته بودم.  افسانه و نازیلا  داشتند باهم در گوشه

ای حرف می زدند. من رفتم کنار آن ها نشستم. آن ها صحبت خودرا قطع کردند . من

باتعجب گفتم :( خوب داشتید می گفتید ) یکی از آن ها بالبخند گفت :( ستاره جون

داشتیم باهم خصوصی صحبت می کردیم .) من :( اگه خصوصیه چرا اصلا به هم می

گید)افسانه گفت :( اخه می دونی ناراحت نشی، این حرف ها ربطی به تو نداره ) من :

(خب چه اشکالی داره من بدونم )نازیلا :( شاید اشکالی داره )من با فریاد گفتم:(یعنی

شما می گید من دهن لقم )نازیلا :( نه بابا ما کی این حرف را زدیم توروخدا دست از

سر ،ما بردار)من گفتم :( باشه دیگه قهر تا روز قیامت قهر)این کنجکاوی بیش از حد من

بعضی از اوقات باعث میشد من با بعضی از دوست هایم قهر کنم. البته خودم هم علت

این کار را نمی دانستم که دوست هایم چرا بعضی از حرف هارا به من نمی گویندقهر تا

این که یک روز علت این کار را فهمیدم . قرار بود کارنامه ی ترم اول را بگیرم وقتی کارنامه

را گرفتم دیدم که معدلم شده شانزدهتعجبخیلی ناراحت شدم وبا اصطراب به کارنامه ام

نگاه می کردمنگران که ناگهان مهسا سر رسید و نگاهی به کارنامه ام انداخت. من هم

زود کارنامه ام را قایم کردم .مهسا :( بذار ببینم دیگه، چی می شه) من گفتم :( اول

باید کارنامه ی تو را ببینم ) مهسا کارنامه اش را به من نشان داد خوش به حالش

،معدلش 18 شده بود. مهسا :( حالا تو، ورقه تو نشون بده ) من گفتم :(اخه می دونی

من کم شدم )مهسا :( اشکالی نداره ترم دوم جبران می کنی ) من که خودم عین اون

فضول بودم. می دانستم او چه اشتیاقی دارد، کارنامه ام را به او دادم وگفتم :( تورو خدا

به هیچ کس نگی ها ) مهسا نگاهی به کارنامه ام انداخت وگفت :( چرا اینقدر کم شدی

خوب نخوندی نه ) وقتی به خانه رفتم خجالت کشیدم که کارنامه ام را به مادرم نشان

دهم  خجالتبا خود گفتم او که نمی داند کارنامه ام را دادند پس فعلا به او نشان ندهم. ولی

فردا که از مدرسه به خانه آمدم . مادرم صدایم کرد من هم پیش مادرم رفتم . مادر:

( امروزمعصومه خانم مادر مهسا، را دیدم می دونی به من چی گفت) من :( چی گفت )

مادر :(دختر آخه من مهمتر از دوستت هستم که کارنامه تو اول به اون نشون می دی )

من :( آخه روم نمی شد ) مادر :( اه، روت نمی شد. چطور جلوی دوستت روت  میشد،

بعدش دوستت بره به مادرش بگه که معدلت شانزده شده . دختر عابروی من وخودتو

بردی . حالا برو کارنامه تو بیار ببینم ) من رفتم کارنامه ام را برای مادرم آوردم مادرم

گفت :( نگاه کن انگار خیلی گل کاشتی فردا یادم باشه بیام مدرسه بامعلمت صحت

کنمعصبانی سال اخر باید معدلت نوزده بشه من نمی دونم) اون روز حسابی خجالت

کشیدمخجالت همه اش تخسیر دوستم ومادر خبر چین اش استعصبانی ولی کمی فکر

کردم دیدم این کار دوستم ،جواب فضولی های خودم استمتفکر

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/٦/۳ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

علیرضا به مامانش گفت  :( مامان ، میشه بریم خونه ی پسر خاله افشین ) مامان :( چرا نمی شه عزیزم ) آنها آماده شدند ورفتند به خانه ی خاله چشمک

در خانه ی پسر خاله افشین

علیرضا زنگ خانه ی خاله اش را زد ، افشین آمد ودر را باز کرد ، بعد ازسلام وروبوسی و

احوال پرسی مامان علیرضا وخواهرش به پذیرایی رفتند ومثل دیگر بزرگتر ها با هم می

گفتند ومی خندیدند ، افشین وعلیرضا هم به اتاق بازی رفتند وبا اسباب بازی ها بازی

کردند . علیرضا از یک ماشین اسباب بازی قرمز رنگ خوشش آمده بود به افشین گفت :

( پسر خاله میشه بااین بازی کنم )نیشخند افشین :( چرا نمیشه با هرچی می خوای بازی

کن ) بعد از مدتی مادر علیرضا او را صدا کرد وبه او گفت :( بسه دیگه علیرضا الان بابات

میاد بیا بریم خونه مون ) علیرضا و مادرش به خانه یشان رفتند بعد از مدتی افشین

داشت اتاقش را مرتب می کرد. که نا گهان دید ماشین قرمزش نیست ، فورا به پیش

مادرش رفت وبه او گفت :( مامان ماشین قرمزم نیست )دل شکسته مادر :( اتاقتو خوب

گشتی ) افشین :( آره مامان ) مادر وافشین به اتاق رفتند وهمه جا را خوب گشتند اما

اسباب بازی پیدا نشدنگران افشین شروع کرد به گریه کردن هی  زار می زد ومی گفت :

( من می دونم که علیرضا اون را برداشته ) مادر :( بسه دیگه افشین تهمت زدن کار

خوبی نیست ) افشین همین طور گریه می کرد وپایش را به زمین می کوبید مادر مجبور

شد به خواهرش زنگ بزند و به گفت :( خواهرافشین یه ماشین قرمز داشت می گه دادم

به علیرضا ، تو اونو ندیدی ) مادر علیرضا :( نه ندیدم بذار ازش بپرسم بهت زنگ می

زنم ) سوال مادر علیرضا روبه او کرد وگفت :( ماشین افشین گم شده تو اونو ندیدی )

علیرضا :( نه ندیدم ) مادر :( آخه می گه به تو داده ) علیرضا با فریاد گفت :( گفتم نمی

دونم کجاست چند بار باید بگم ) بعد به اتاقش رفت ودر را محکم بستسبز مادر به

 خواهرش زنگ زد وبه او گفت :( علیرضا میگه، ماشین افشینو ندیده ) شب موقع خواب

علیرضا یک خواب عجیبی دید. در خواب دید که فرشته ای مهربان با بچه های کوچک

بازی می کرد علیرضا به طرف فرشته رفت وبه او گفت :( فرشته ی مهربون فرشتهمیشه

با من هم بازی کنی ) فرشته گفت :( یه شرطی داره ) علیرضا: (چه شرطی ) فرشته:

( ببین همه ی این بچه ها باهم دیگه دوست هستند. اما تو با یکی از این بچه ها

دوست نیستی اون هم از دست تو خیلی ناراحته ) علیرضا :( اون کیه ) فرشته :

( افشین پسر خاله ات ) علیرضا :( اگه من ماشین قرمز اونو بهش پس بدم، با من

دوست میشهعینک تو هم بامن بازی می کنی ) لبخند فرشته :( بله تو فقط این کارو بکن

من هر شب میام، توی خوابت  باتو بازی می کنم ) در این لحظه علیرضابیدار شد واز

رخت خواب پرید ، ماشین اسباب بازی افشین را برداشت وبه مادرش گفت :( مامان

میشه بریم خونه ی علیرضا می خواهم ماشینش را پس بدهم ) مادرش هم اورا بغل

کرد وبوسید وبه او آفرین گفت ماچبغلعلیرضا از افشین معذرت خواست افشین هم

اورا بخشید . علیرضا هر شب خواب فرشته ی مهربون را می دید وبا او بازی می کردفرشته

بای بای 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

یکی بود یکی نبود . درروزگاران قدیم یک پادشاه بود.یک وز وزیراعظم او به این پاده شاه

گفت:(سرورم .می بینم که خیلی تنها شدید )پاده شاه :( بله چطور مگه ) وزیر :( به

نظر من شما به یک همدم نیاز دارید. درسته که شما همسر عزیزتان را در جنگ از

دست دادید ولی این طور که نمی شه ) پاده شاه که از آن جنگ خاطره ی خوبی

نداشت با فریاد گفت :(کی ازتو نظر خواست ) وزیر با ترس گفت :( ببخشید خیلی

معذرت می خواهم ) پاده شاه با عصبانیت گفت :( برو بیرون زود ) وزیر با عجله به بیرون

رفت . ولی چند روز بعد. پاده شاه به وزیر اعظم گفت :( تو کسی را می شنا سی که

برازنده ی ما باشد )وزیر :(بله من دختری نجیب واشراف زاده وزیبا می شناسم فقط

خانه اش درپایتخت نیست ) پادشاه :( خوب است فردا به خاستگاری اش می رویم )

فرداصبح .پاده شاه آماده ی رفتن شد وهمراه وزیر وتعدادی از محافظانش به راه افتادند .

بعداز کمی حرکت پادشاه به وزیر گفت :( پس نرسیدیم ) وزیر :( سرورم کمی مانده )

ناگهان محافظان به خواب رفتند.چون وزیر قبل از حرکت داروی خواب آور در صبحانه یشان

ریخته بود . پادشاه با تعجب گفت :( چرا این ها این گونه شدند ) بلافاصله وزیر باگلاف

شمشیرش به سرپادشاه زد.وپاده شاه بیهوش شدوزیر با اسبش پادشاه را به جنگلی

برد ووسط جنگل رهایش کرد . بعد به قصر رفت .

بزرگان دربار درباره ی علت نیامدن پاده شاه به قصر سوال کردند. وزیر در پاسخ با گریه

گفت :( وسط جنگل بودیم که حیوانات وحشی حمله کردند پاده شاه ومحافظانش را

خوردند.فقط من زنده ماندم )یکی از بزرگان تعجب کردولی به روی خود نیاورد. وزیر :

( طبق قانون اگر پادشاه بعداز مرگش کسی را برای جانشینی اش انتخاب نکرد.

 سلطنت به وزیر اعظم او داده می شود ) بزرگان هم مجبور شدند سلطنت را به او واگذار

کنند. چند روز از سلطنت وپادشاهی اش گذشت. هرروز مردم عادی از وضع حکومت او

ناراضی بودند. تا این که یک روز  پاده شاه همراه یک مرد فقیر به قصر رفت . درباریان از

زنده بودن او. همچنین آمدن او به قصر بسیار شگفت زده شدند تعجبپاده شاه به آنها

گفت:( این مردکه در کنار من ایستاده. مرا نجات داده وزیر اعظم احمق من. که اینک به

جای من بر تخت نشسته مرا در جنگلی بیهوش کرده و  درمیان جنگل انبوه به حال خود

رها کرده ) بعد به نگهبانان گفت :( این وزیر حیله گر را فورا ببرید وگردنش را بزنید. وجنازه

-اش را به شیران وپلنگان بدهید) نگهبانان اطاعت کردند ووزیر را گرفتند وزیر فریاد میزد :

( کمک کمک. خواهش می کنم به من رحم کنید ) نگهبانان وزیر را بردند پاده شاه به مرد

فقیر گفت :( می خواهم برای قدردانی از این کارت که مرانجات دادی . تو را وزیر اعظم

خود کنم ) مرد فقیر گفت :( نه. شغل من هیزم فروشی است ومن از این شغل راضی

هستم .می ترسم اگر وزیر شما شوم .آلوده ی کارهای حیله گری و  زشت وگناه شوم )

پایانبای بای

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/٤/۱٧ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الهام نیکخو ]

یک روز زهرا خانم مشغول نقاشی کشیدن بود .که مادرش پیش او آمد وگفت :(زهرا

خانم بلند شو آماده شویم بریم خرید لباس) آخه نزدیک عید نوروز بود وزهرا ومادرش

میخواستند مانند سایر مردم به خرید بروند.لبخندآن ها به سمت بازار به راه افتادند . بازار

خیلی شلوغ بود . ناگهان زهرا دست مادرش را در میان جمعیت ول کرد .آخزهرا به یاد

گفته ی مادرش افتاد که به او گفته بود :( زهرا خانم اگه یه وقت در هر جایی گم شدی

برو به پلیس بگو یا این که در یه گوشه ای بایست ) زهرا هم به حرف مادرش گوش کرد .

وچون درآن جا آقا پلیسه را ندید . در گوشه ای ایستاد ومنتظر مادرش بود که او را پیدا

کند.منتظریک مرد غریبه به طرف زهرا آمد. وبه او گفت :(سلام کوچولو چرا تنهاهستی.

نکنه مامانت را گم کردی .)  زهرا :(اسم من کوچولو نیست اسم من زهرا خانم است )

آن مرد غریبه به او گفت :( ببخشید .زهرا خانم . بیا بریم  من مادر و پدرت را

میشناسم ) زهرا سرش را تکان داد وگفت : ( نه مامانم گفته .با غریبه ها جایی نرم ) تشویق

در این لحظه لحظه زهرا خانم مادرش را دید وبه طرف او دوید.آن مرد غریبه هم خشمگین

شد ورفت قهقههمادر به زهرا گفت :(زهرا با کی داشتی حرف می زدی ) زهرا :(مامان

اون آقا به من گفت بیا بامن بریم . ولی من با اون نرفتم ) مامان زهرا :( آفرین دختر گلم

ازاین به بعد یاد بگیر .با غریبه ها حرف نزنی ) زهرا:(چشم مامان ).مامان :( آفرین دختر

خوبم ) بعد مادر زهرا رابوسید .مادر از کیفش یک روسری زیبا  را برداشت وبه زهرا داد وگفت :( این هم جایزه ات )تشویقماچ                                                            

                                                                                                     پایانبای بای

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
[ ۱۳٩٠/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ الهام نیکخو ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>


درباره وبلاگ

من یک نوجوان هستم که می خواهم داستان هایم را در این سایت منتشر کنم از شما ممنونم که داستان های مرا می خوانید امیدوارم که ازاین آثار من لذت برده باشید البته چند تا از پست هایم درباره ی نویسنده هاست بلاخره هرچه باشد کار آن ها بهتر از من است ومن به شما توصیه می کنم اگر به داستان نویسی علاقه دارید و اگر به آثاراین نویسنده های بزرگ دسترسی دارید حتما آن ها را مطالعه کنید
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed

سايت تفريحي ويگ - مطالب خواندني و جذاب wig.ir

جاوا اسكریپت



جديدترين كدهای جاوا

 <

جاوا اسكریپت

/html>